سخن روز 08-12-1389

معلم گفت: بنویس "سیاه" و پسرک ننوشت !

معلم گفت: هر چه می دانیبنویس !

و پسرک گچ را در دست فشرد ...

معلم عصبانی بود و گفت : املای آن را نمیدانی؟!!

سیاه آسان بود و پسرک چشمانش را به سطل قرمزرنگ کلاس دوخته بود ...

معلم سر او داد کشید و پسرک نگاهش را بهدهان قرمز رنگ معلم دوخت !
و باز جوابی نداد. معلم به تختهکوبید و پسرک نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاندو سکوت کرد ...

معلم بار دیگر فریاد زد: بنویسگفتم هرچه می دانی بنویس...!

و پسرک شروع به نوشتن کرد :

کلاغها سیاهند، پیراهن مادرم همیشه سیاه است، جلد دفترچه خاطراتم سیاه رنگ است و کیف پدر هم سیاهبود، قاب عکس پدر یک نوار سیاه دارد.

مادرم همیشه می گوید : پدرت وقتی مردموهایش هنوز سیاه بود چشمهای من سیاه است و شب سیاهتر. یکی از ناخن هایمادربزرگ سیاه شده است و قفل در خانمان سیاه است.

بعداندکی ایستاد رو به تخته سیاه و پشت به کلاس و سکوت آنقدر سیاه بود کهپسرک دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت : تخته مدرسه هم سیاهاست و خود نویس من با جوهر سیاه می نویسد ...

گچ را کنار تخته سیاه گذاشتو بر گشت ، معلم هنوز سرگرم خواندن کلمات بود و پسرک نگاه خود رابه بند کفشهای سیاه رنگ خود دوخته بود ...

معلم گفت : بنشین.

پسرک به سمت نیمکت خود رفت و آرام نشست و معلم کلماتدرس جدید را روی تخته می نوشتو تمام شاگردان با مداد سیاهدر دفتر چه مشقشان رو نویسی می کردند ...

اما پسرک مداد قرمزیبرداشتو از آن روزمشقهایش رابا مداد قرمزنوشت و معلم دیگر هیچگاه او را به نوشتن کلمه سیاه مجبور نکرد و هرگز ازمشق نوشتنش با مدادقرمز ایراد نگرفت.و پسرک می دانست کهقلبیک معلم واقعی هرگز سیاه نیست... 

 

سخن روز : از کسی که کتابخانه دارد و کتاب های زیادی

/ 0 نظر / 4 بازدید